تبليغاتX
㋡ R@!N B0W ㋡

㋡ R@!N B0W ㋡

من یه دختر احساساتی اما شیطونم...

اتمام حجت...

سلااااااااااااااااااااااااااام عزیزان...

خوفید؟!!!

سلامتید؟!!!

امروز اومدم باهاتون اتمام حجت کنم...

من فکر میکنم هیچ کی قسمت درباره من وبلاگو کامل نمیخونه!!!!

ازتون خواهش میکن(خواهش)میکنم که اون قسمتو بخونید.

ولی چندتا نکته دیگه هست که باید بگم...

اول اینکه لطفا واسه اپای جدیدم نظر بذارید...

دوم اینکه برام نظر خصوصی به هیچ عنوان نذ ارید مگر درموارد خیلی خیلی خاص.درغیر اینصورت واقعا ناراحت میشم و مجبور میشم که عمومیش کنم... 

 سوم اینکه شماره ندارید...

چهارم اینکه ممنون که به وبم اومدید و با نظرای خوشگلتون منو یاری میکنید... 

پنجم اینکه این سه موردو خیلی رعایت کنید.ممنون

شیشم اینکه خیلی دوستتون دارم و بای

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم مرداد 1390 ساعت 12:57 توسط L0vely


تعطیل

تـــــــــــــــا اطلاع ثانوی  

 

تـــــــــــــــــــــعطیـــــــل!!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390 ساعت 20:25 توسط L0vely |


شاید نباشم!!!!!

سلام دوستای گلم...

خوبید؟؟!!!

شرمنده یه مدت نبودم...

ممکنم هست دیگه خیلی خیلی خیلی خیلی کم بیام...

خودمم دوست دارم زیاد بیام ولی دیگه درس دارم بخدا...

تا درسمم تموم میشه دیگه شب شده و باید بخوابم...

به هرحال از همه معذرت میخوام..

همتونو دوست داااااااااااااااااااااارم خیلی خیلی زیاد...

بوووووووووووووووس و فدای همتون بای

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم آبان 1390 ساعت 22:53 توسط L0vely |


عکس

سلام...

حوصلم سر رفته بود گفتم چندتا عکس بذارم تو وبلاگم تا هم شما حال کنید هم وبلاگم از ی نواختی دربیاد!!!

براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

من عاشق اینجور فضاهام...حااااااااال میکنم باهاشون...

تمیدورام شما هم با این عکسا حاااال کنید راستی خواستید کپی کنید اشکالی نداره..

سوگل نوشت:واس این اپم به هیچ کس خبر ندادم عشقی بود...

بای

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم شهریور 1390 ساعت 21:19 توسط L0vely


اخطار!!!

ایندفعه تقریبا و تا جایی که تونستم به همه لینکام خبر دادم...

کسایی ک اومدن دمشون گرم و همیشه بهشون خبر میدم...

واما اونایی ک نیومدن...

دیگه بهشون خبر نمیدم/واس اپاشونم نمبرم/شایدم از توی لینکام حذفشون کردم...

گفته باشم...

حواستون باشه..

بای

 

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم شهریور 1390 ساعت 13:16 توسط L0vely


یه اپ دیگه

سلام به همه دوستای عزززززززززززززززیزم....

میدونم خیلی دیر اپ میکنم ولی نه وقت داشتم و نه دلم میومد خیلی هارو خبر نکنم چون دوست دارم تمام لینکامو خبر کنم ک گفتم وقت نداشتم.

شما به بزرگی خودتون ببخشید...

راستش خبر خاصی نیست ولی نزدیک مدرسه ها شده گفتم یاداوری کنم یکم استرس بگیرید...

من ک از الان استرس گرفتم...وااااااااااااااااااااای خدا...

دیگه باید دور اکثر کارامو خط بکشم...

شاید یکی از این کارا اومدن به وب باشه...

اصلا نمیخوام درموردش فکر کنم بیخیال..

ولی خدایی تابسونمم اصلا ازش استفاده درست نکردم اولا ک ماه رمضون بود دوما ک تا خواستیم خودمونو جمع و جور کنیم دیدیم گذشت...

مثل برق و باد...شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

به هر حال..ای خدا...

راستی بچه ها تولدم ۹مهر ها...

شمارم دعوت میکنم...

فعلا بووووووووووووووووووس بوووووووووووووووووووووس بای

دوستتون دارم یه عالمه...Smiley

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390 ساعت 19:46 توسط L0vely |


بلاخره موفق شدم...

 سلام خوشگلا چطورین؟!!!

امروز اومدم یه خبر خوب بهتون بدم...

از اونجایی ک من ادمی هستم ک تا ب هدفم نرسم دست برنمیدارم مارال راضی کردم کلاسمون عصر با شه....

هوووووووووووووووووووراااااااااااااااااااااااااااااااا....

مارال هنوزم بهم غر میزنه...

 ولی هنوزم من فکر میکنم ک خیلی خیلی کار خوبی کردم ک عوض کردم ساعتشو...

معلم  عالی-ساعت خوب-مخ اماده واسه پذیرش مطالب-حوصله بیشتر-بچه های باحال ترو....

ولی از اونجایی ک مارال خانم از اولشم راضی نبود هنوز به دلش نیست...

حالا بگذریم مهم اینه ک عوضش کردم...

و مهم اینه ک ازش من خیلی راضیم...

خلاصه گفتم شما هم با خبر بشید...

راستی مگه متن وبلاگمو نمیخونید؟

حالا خوبه گفتم پسرا شماره نذارن و نظر خصوصی عمومی میشه؟!!!

برای اینکه جدی بگیرید مجبورم وارد عمل شم و ...

بچه های خوبی باشین دیگه ای بابا...

میدونم بچه های خوبی هستین...

دوستتون دارم خیلی زیاد...

فعلا بااااااااااااااااااای

اها راستی از اونایی ک وقت نمیکنم برای اپای جدیدم بهشون خبر بدم معذرت میخوام...

دیگه واقعا خداحافظ

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390 ساعت 17:25 توسط L0vely |


روزمرگی های من

 سلاااااااااااااااااااااام به روی ماه همتون....

امروز کلاس زبان داشتم خیلی زبان دوست دارم ولی ساعتش خیلی بد شده

اخه منو ی ترم بردن بالا تر ساعتی که خودم انتخاب کرده بودم نشد...

شده ساعت هفت صبحفرض کننین مدرسه باید زود بلند شیم تابستونم باید زود بلند شیم ...البته ی ساعت عصر داره که ۵تا ۷ من میگم خیلی خوبه مارال میگه نه صبح ها خنک تره بهتره. . ....کلا خودش صبح هارو بیشتر دوست داره هرچی بهش میگم اخه  عزیز من تا زوده بیا عوض کنیم بهتره دیگه صبح ها زود بلند نمیشیم و....عین خیالش نیست....bubbasmiley.gif : 40 par 47 pixels.

حالا خدارو شکر اینقدر امروز روی مخش کار کردم تا بلاخره ی کم راضی شد ولی نه قطعی

اخه مارالو خیلی دوست دارم و دوست ندارم ناراحت بشه(نا سلامتی ۶ ساله باهم دوستیم هاااا)ما فقط تابستونا همو خوب میبینیم وگرنه خودم عوض میکردم...heartshape1.gif : 46 par 30 pixels.

 خدا کنه راضی بشهpinkhandcuffsf.gif : 43 par 32 pixels.

من اصلا این ساعتو دوست  ندارم ایییی خداااااااااااااcuckoo.gif : 29 par 18 pixels.

درسته ادم خوابالویی هستم ولی به خدا  عصر بهتره نیست؟!!!

 مارال میگه چون تو خوابو دوست داری تنبلی میکنی

ای بابا...  چه گیری افتادیمlosersmiley.gif : 43 par 28 pixels.

 از اون طرف هرچی قرار میذاریم یکی از بچه ها میزنه زیرش...

یکی باباش مکه یکی  مامانش میخواد بچه به دنیا بیاره یکی کلاس داره و....

اصلا به من چه؟!!!!

من دیگه کار خودمو انجام میدم

خب دیگه  اینجوریاست

 فعلا بای

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم تیر 1390 ساعت 11:34 توسط L0vely |


دووووووووووووووستتتتاااااااااااااااااااااااااااااااانننننننننننن

سلااااااااااااااااااااااااااام

 امروز میخوام در  مورد دوستام باهاتون حرف بزنم

راستش خیلی خیلی دلم واسه همشون تنگیده حیف که ساله دیگه تقریبا نصفیها نیستن چون مدرسه ما فقط مخصوص انسانیهاست بعضی ها میخوان برن تجربی و ریاضی

خلاصه وقتی فکر میکنم که چندتا از دوستای خیلی خیلی عشقم هم جز این دسته هستن واقعا ناراحت میشم

حالا خداروشکر یاسی هست

ولی دیگه پری نیست وجیهه نیست شبی نیست مبینا نیست و مژده هم نیست و خیلی های دیگه

فکرشو که میکنم اصلا نمیخوام باور کنم

یادش بخیر ی بار سر صندلی و جای صندلی با شبی بحثمون شد نه اون کم میورد نه من یادم میاد  که اون زنگ فیزیک داشتیم م معلم فیزکمون روی منظم بودن جا خیلی حساس بود!!!

با این حال شبنم بدون هیچ ترسی کیفشو گرفت و نشست روی زمین درست وسط کلاس معلممون اول که کلاس شلوغ بود چیزی ندید بجای شبی من و بقیه قلبامون اومده بود تو دهنمون

کلا شبی ادم خیلی نترسی بود هرچیزی هم که به مدیرمون ربط داشت میگفتیم اون انجام بده!!!!

خلاصه معلممون دید دیگه بچه ها هم التماس من میکردن که  کوتاه بیام و هم التماس شبنم که بلند شه!!!

دیگه اخرش دیدم خیلی بده اگه کوتاه نیام چون شبنم که اصلا عین خیالش نبود 

 خلاصه بلند شدم و رفتم رو ی صندلی دیگه نشستم

حالا غرغر های معلم بماند...

دیشب یادم افتاد کلی خندیدم.

یادش بخیر

یه بار دیگه هم یکی دیگه از خاطراتمو تعریف میکنم

فعلا 

 

+ نوشته شده در شنبه هجدهم تیر 1390 ساعت 12:52 توسط L0vely |


 

 

 

 

براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

 

 

+ نوشته شده در شنبه یازدهم تیر 1390 ساعت 11:9 توسط L0vely |